عرفان عرفان ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره

عرفان پسر کوچولوی مامان وبابا

بدون عنوان

سلام دو عكس كه بابام در روز 14 خرداد از جنگل ميان روستاق گرفته بود را براي دوستان عزيزم مي ذارم .   ...
19 خرداد 1392

بدون عنوان

سلام خبر جدیدی که برام اتفاق افتاده ، 9 خرداد دخترعموی دومم به نام ثمین خانم به دنبا اومد . برای همین چند روزی که دوست دارم و می گم به مامان و بابام که منم داداش می خوام دیشب هم به دیدنش رفتیم سپس خونه امیررضا رفتیم که حالش بد بود حیوونکی خیلی لاغر شده بود . انشاء الله که زودتر خوب بشه (آمین ) .البته یادم رفت 14 خرداد هم به اتفاق باباجون و مامان جون و دائی علی  و پچه هاش به جنگل رفتیم و در سال 92 ، تنم را به آب زدم یعنی شنا کردم . ...
16 خرداد 1392

بدون عنوان

سلام . ديشب مامانم بمدت دو روز به تهران رفت و من اجباراً خونه مامان جون موندم  . چند تا عكس از خودم براي مشتاقان ديدنم مي فرستم انشاءاله كه از ديدنشون خوشتون بياد و نظرات خودتون را برام بنويسيد . ...
5 خرداد 1392

زبان انگلیسی

چیزی که برام خیلی جالبه علاقت به یادگیری چیزای جدیده..مثلا جدیدا خیلی دوست داری کلمات رو به زبان انگلیسی یاد بگیری با اینکه من ترجیح میدم از کلاس دوم یادگیری زبان جدید رو شروع کنی ولی فعلا اعداد رو تا ده به زبان انگلیسی با اصرار خودت یاد گرفتی...با خودم فکر میکنم کاش این علاقه به یادگیری چیزای جدید رو ادامه بدی..کاش این اشتیاق باهات بمونه... ...
3 خرداد 1392

روز پدر

 سلام گل پسری.. امروز جمعه 3خرداد روز پدر هست وبه لطف شما خیلی عالی بابات سورپرایز شد.. چهارشنبه شب رفتیم خرید ویک پیراهن خوشگل واسه بابایی خریدیم..(البته شما از چند روز قبل مدام یادآوری میکردی..)از همون لحظه فقط پرسیدی به بابا بگم؟؟ومن ازت خواستم که یک روز صبر کنی ...ولی از لحظه ایی که رسیدیم خونه تمام تلاشتو کردی تا یه جوری به بابات خبر بدی.. بالاخره هم فردا صبح که بیدار شدی طاقت نیاوردی که شب بشه وبه بابات گفتی ..جالب اینجا بود که اصرار داشتی من چیزی به بابا نگفتم فقط گفتم یه چیزی خریدیم که میتونی بپوشی وبری بیرون....باباتم که اصلا نفهمید تو لو دادی باید به داشتن همچین پسر دهن لقی افتخار کنم.... ...
3 خرداد 1392

بدون عنوان

سلام صبح بخير آره چند روزيه كه پيدام نيست نمي دونم چي بنويسم ، صبح ساعت 9 تا 11 بيدار مي شم صبحانه ام را مامانم مي ده و بعدالظهر هم خونه باباجون يا بابابزرگم هستم ديشب هم سريال جومونگ را ديدم ، كمي سرماخوردم و بابام منو غدغن كرده كه بستني بخورم اما هر روز يك درخواست خريد از بابام دارم . متشكرم بابا و مامان دوستتان دارم . ...
17 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

سلام ديشب به اتفاق بابا براي روز مادر شيريني خريدم و به مامانم تبريك گفتم و بوسيدمش . دوستت دارم ماماني . ...
11 ارديبهشت 1392